|
کسي ما را نمي پرسد. کسي تنها يي ما را نمي گريد. دلم در حسرت يک دست. دلم در حسرت يک دوست. دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است. کدامين يار ما را مي برد.تا انتهاي باغ باراني. کدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را .واما با توام اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي ايي. نگاهت. التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي. من امشب از تمام خاطراتم .با تو خواهم گفت. من امشب با تمام.کودکي هايم برايت اشک.خواهم ريخت همان دريا که مي گفتي.تو را در من تجلي مي کند.اي دوست. همان دريا که بغض شکوه ها يم.در گلوي موج خيزش زخم بر مي داشت. واما با تو ام . اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي کدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ باراني + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 11:12 توسط محمد از زاهدشهر |
|
| ||||||