|
به نامش... جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی... به جای تموم آرزوهام به جای تموم دقیقه هام به جای تموم بهونه هام٬که تنها لذتش دیدن تو بود... به جای تموم خنده هام٬ به جای خنده هات٬ به جای تموم لحظه های دوست داشتنت... به جای دل تنگیم ... به جای هر شب که بهت سر زدم و یه شبم به خوابم نیومدی... به جای بغضم٬ به جای اشک پنهونم٬ به جای اینکه باور نکردم رفتی و هنوزم می گم بر می گردی... به جای تموم حرفای که می خوام بهت بگم... به جای لحظه هایی که دیگه نیستی... به جای تموم لحظه های انتظار برگشتنت... به جای این همه سال و روز ندیدنت... به جای یه عمر نبودنت... برام یه سنگ جا گذاشتی... که روش تموم داشته هام حک شدن... اسمت٬ عکست٬ بود و نبودت و دو خط شعر... جای تو رو نمی تونه بگیره٬ گرمای صورتتو نداره٬ طرح دستاتو نداره٬ مسیر خونتو نداره... دوره دوره دور... از من تا خدا... یه متر فاصله اما قده یه دنیا... دوستت دارم حتی با این فاصله... حالا فقط عکست پیشم رومه٬ همه جا هستی٬ از توی ماشین٬ از در خونه٬ از آینه خونه٬ از توی کیف جیبم٬ تا ته ِ تهِ قلبم... دوستت دارم٬ فقط دلم برات تنگ شده٬ تو خداحافظی نکردی٬ چون می خوای برگردی٬ چون می دونم برمی گردی... با همین بغض٬ با همین اشکا٬ فقط قدرت دارم عکستو ببوسم... دوست دارم... دوست دارم... دوست دارم... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 11:44 توسط محمد از زاهدشهر |
|
| ||||||