


تا کی تو مرا تنها می خواهی
تا کی تو مرا تنها می خواهی
آشفته در این دنیا می خواهی
گفتم که تو را ، تنها می خواهم
دیدم که مرا ، تنها می خواهی
چون در نظرم ، بگذشته آید ،
یادِ رخِ تو ، جانم فرساید
آن شب که در آن ، بزم شبانه ،
من بودم و تو ، شمع و پروانه
پیمان وفا ، بستیم و گفتی :
کو شاهدِ ما ؟ گفتم : پیمانه
دارم به نظر ، آن روز و شب ها
کز شادیِ دل ، در باغ و صحرا ،
تو دلبر و من ، دلداده بودم
در پای تو سر ، بنهاده بودم
گاهی به برِ ، گل ها بنشستی
خوشتر ز بهار ، آنجا بنشستی
چیدی ز چمن ، گل دانه دانه ،
بر سر بزدی ، گل را چون شانه ،
خواندی برِ من ، ز عاشقی ترانه
گفتم برِ تو ، ز دلبری فسانه ،
بی من ، تو گهی ، تنها بنشستی
رفتی و گره ، بر سبزه بستی
بودی به صفا ، ای نوگلِ من
چون سبزه و گل ، در باغ هستی
عهد تو و من ، ای رهزن دل
کز من نشوی هرگز تو غافل
بردی تو کنون ، عهد خود از یاد
من ماندم و غم ، امّا چه حاصل
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 13:35 توسط محمد از زاهدشهر
|