|
دویــــــدم و دویــــدم سـر کوهی رسیـــدم دو تا خاتـون و دیدم یــکی به مــن آب داد صفحهء اول کتاب رو که باز کردم، نی نی کوچولویی رو دیدم که توی لباس سفید پوشونده شده. همه دورشو گرفتن و جمله هایی رو بهش میگن که زیاد مفهومی نداره: گوگوری مگوری...شمبسگلی...نازنازی...خوشگله...سفید برفی...ناناز و... نی نی خیلی کوچیکه، خیلی... طوری که حتی با یه دست میشه اونو گرفت. چشماشو مثل دستاش بسته، مثل اینکه دوست نداره هیچ جا رو نگاه کنه، مثل اینکه می خواد تو دنیای تاریک و روشن خودش تهنای تهنا بمونه و کیف کنه. مثل اینکه حاضر نیست دنیاشو با هیچی عوض کنه. دنیاش ساکت، لَخت و پر از رویاست. دنیاش تاریکه، یه تاریکی سفید، یه تاریکی پر از نورهای لطیف و رنگارنگ. پر از نوازش، پر از رهایی و خواب. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 14:39 توسط محمد از زاهدشهر |
در گلستانی هنگام خزان صورتش زیبا قامت موزون دیدگان دوخته بر جنگل و كوه با چمن درد دل آغاز نمود گفت: آن دلبربی مهرو وفا در فلان جشن به دامان چمن از برایم شده گر از دل سنگ چه كنم من؟ كه درراین دشت و دمن در همان جا به سر شاخه ی بید دید بیچاره گرفتار غم است گفت باید دل او شاد كنم رفت تا بادیه ها پیماید جستجو كرد فراوان و چه سود هیچ گل در همه گلزار ندید گفت ای مونس جان یار قشنگ! هر چه بایست كنم تسلیمت گفت ای راحت جان ای بلبل! قیمتش سخت گران خواهد بود بلبلك كآمده بود آن همه راه گفت : برخیز كه جان خواهم داد گفت گل :سینه به خارم بفشار از دلت خون چو بر این برگ چكید
سرخ مانند شقایق گردد تا سحر نیز در این شام دراز + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 12:8 توسط محمد از زاهدشهر |
|
| ||||||